![]() |
![]() |
|
| همیشه فاصله ای هست |
|
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري لحظه هاي كاغذي را ، روز و شب تكرار كردن خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين ،آسمان هاي اجاري با نگاهي سرشكسته ، چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف كشيده خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي ، پاركهاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي ، نيمكت هاي خماري رونوشت روز ها را ، روي هم سنجاق كردم : شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري روي ميز خالي من ، صفحه ى باز حوادث در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
|
|
+ خط خطی شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:17 توسط بهار |
|
|
یک پسر کوچک
به یک ستاره نگاه کرد و گریه را سر داد ستاره گفت : پسر ،چرا گریه می کنی ؟ پسر گفت: تو خیلی دور هستی من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم ستاره پاسخ داد پسر اگر من هم اکنون در فلب تو نبودم تو نمی توانستی مرا ببینی !!! |
|
+ خط خطی شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 14:36 توسط بهار |
|
![]() |
|
+ خط خطی شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:19 توسط بهار |
|
|
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. |
|
+ خط خطی شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:47 توسط بهار |
|
|
اگر یک افلیج برنده ی مسابقات دو نشود؛ مقصر خود اوست !!!!
زندگی مثل آب می مونه ، اگه ثابت باشه می گنده !!! خراب می شه!!!!
من می خوام مثل یه رود خروشان باشم به سمت دریا !!!! |
|
+ خط خطی شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:3 توسط بهار |
|
|
یکی بود ، یکی نبود زیر این سقف کبود یه غریبه آشنا (!) دل و جونمو ربود
این جوری نگام نکن گل یاس مهربون اون غریبه خودتی ! همیشه با من بمون. |
|
+ خط خطی شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:26 توسط بهار |
|
|
نامت چه بود؟ آدم فرزنده؟ بنويس اولين يتيم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اينك محل سكونت؟ زمين خاك آن چيست بر گرده نهادي؟ امانت است. قدِت؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا ،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك اعضاء خانواده؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
|
|
+ خط خطی شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:19 توسط بهار |
|
|
۱۹ سال ۱۰ ماه ۱۵ روز ... ... ... بسه دیگه دیگه نمیکشم نمیخوایی صدام کنی ؟؟؟؟ صدا کن مرا؛ صدای تو خوبست.
میخوام برگردم ،پس صدام کن دیگه
صدام کن ... |
|
+ خط خطی شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 توسط بهار |
|
|
خداوندا اگر روزی بشر گردی، ز حال ما با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه ی خلقت از این بودن، از این بدعت خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن، در این دنیا چه دشوار است؛ چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است.
استاد شریعتی
|
|
+ خط خطی شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:13 توسط بهار |
|
|
حضور با شکوه عشق درون قاب خاکی زمین بی نفس و باده ی سکوت به جام عاشقان درقفس و مسلخ زمان که بی هدف، درون آن من و تو ما و زندگی حرام و خراب میشویم. و درد بی طبیب، و عشق بی حبیب، و بی صدا من و تو ، ما خراب میشویم. گناه کیست؟! زمین بی ترحم از چه رو ، به گریه های ساده ام به بغض بی اراده ام ، به لرزش کلام عاشقانه ام، به درد، خنده میزند؟!... مگر مرا ندیده است، که بی کفن،درون گور سرد خویش به لحظه ی سکوت صادقانه ی حضور بوسه میزنم. کسی که در غبار عشق و مذهب ستاره گم شده است. و در درون خواهش غریبه شمع، به سوز شعله ی نگاه به جان خسته زخم میزند! ... منم ،منم منی که قلب خویش را به وسعت نگاه عاشق ستارگان به عابری فروختم.... و سوختم... درون شعله ی غروب... و دوختم ... نگاه خسته را به مرگ... و سادگی چه ساده بی کسم نمود! ... و حال تو ، تو ای عبور آبی نوشته ام اگر به بی پناهی ستاره ها گذر کنی چو پاره های قلب من، درون بستر سیاه سکوت به مرگ بوسه میزنی ؛ و دور میشوی ز عشق، و سردی دل شکسته ی مرا زیاد خسته میبری . من دوباره همچو سالهای کودکی ز درد پاک میشوم. و با سکوت سرد حجم این قفس چو مرغک بی آشیان درون شعر ها ی خسته ، خاک میشوم. ولی به هستی ات قسم! به عاشقان بی پناه! بگو که این ترانه ها شبی به قلب عاشقی جوانه زد... که بی صدا کنون درون گور سرد خویش رها ز درد رها از این خزان زرد کنار شعرهای جوان به ناز آرمیده است!!!.......
|
|
+ خط خطی شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 20:55 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| منو بشناس ای غریبه |
یه غروب بود و یه جاده
یه مسافر که تو بودی با یه کوله باری از غم رفتی و پیشم نموندی چشات و بستی و انگار دل بریدی از نگاهم و تو رفتی من هنوزم توی جاده چشم به راهم... |
| نوشته های خاک گرفته |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|